عضويت ورود
نام کاربری: رمز عبور:
Tebyan Islamic Propagation Office in Golestan
مقام معظم رهبری
 آرشيو اخبار:
شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸ - Saturday 19 October 2019
مرکز مشاوره آنلاین

بخش مشاوره آنلاین پورتال به منظور طرح سوالات راه اندازی شده است. شما میتوانید سوالات خود را در زمینه های مختلف ازجمله مذهبی، خانوادگی و غیره... مطرح کرده و توسط متخصص بررسی و به آنها پاسخ داده می شوند.
برای طرح سوال یا مشاهده ی سوالات دیگران، وارد بخش مشاوره آنلاین شوید.

مشاوره آنلاین

لینک های تصویری

طلبه شهید رمضان عامری

۱۳۹۵/۶/۲۰ تعداد بازدید: ۳۳۵
print

طلبه شهید رمضان عامری

رمضان عامری

نام پدر : ابراهیم  محل شهادت : شلمچه

تاریخ تولد : 10/6/1346     تاریخ شهادت : 1/5/1367

           

           

 

زندگینامه: (از زبان پدر شهید)

خدایا! راضیم به رضای تو. گرفتی آنچه را که به عنوان امانت نزد من سپرده بودی. هدیهای بود که تقدیمت نمودم. خداوندا! از من قبول بفرما. تنها فرزندم، روحانی مبارز، رمضان عامری در تاریخ 10/6/1346 در یکی از روستاهای زابل به نام «ده منصوری» متولد شد. یکسال از عمرش نگذشته بود که خشکسالی منطقه سیستان را فرا گرفت و ما به همراه کلیه بستگان، به استان گلستان مهاجرت کردیم و در قسمتی از سرزمین لاله خیز آن دیار، در نزدیکی شهرستان علی آباد کتول، ساکن شده و مشغول کار و زندگی شدیم. در این مدت سال‏های سختی را گذراندیم تا اینکه فرزندم رمضان، هفت ساله شد. دوران ابتدایی را در روستای «بدراق و حاجی کلاته» به پایان رسانید. در حالی که خود، کارگری بیش نبودم، خیلی علاقه داشتم فرزندم با سواد شود. به همین دلیل او را به مدرسه راهنمایی مزرعه کتول برده و ثبت نام نمودم. تا اینکه مدرک تحصیلی سوم راهنمایی را در مدرسه «17 شهریور» آن روستا دریافت نمود.

شهید عامری با وجود سن کمی که داشت، در جریانات انقلاب نیز فعالیت می‏کرد. وی برای گذراندن دورهی متوسطه به شهرستان علی آباد کتول رفت. هنوز این دوره را به پایان نرسانده بود که جنگ تحمیلی عراق علیه ایران آغاز گردید و احساس کرد که وجود او در جبهه واجب‌تر است. بهمین دلیل خود را به نهاد سپاه پاسداران شهرستان علی آباد معرفی نمود تا پس از گذراندن دورههای آموزش نظامی، خود را آماده‌ی حضور در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل کند. بعد از مدتی راهی دیار عاشقان، به منطقه «کردستان» اعزام شد و به گروه «شهید چمران» ملحق گردید. وی مدت 145 روز در آن منطقه حضور داشت. سپس به شهر خود بازگشت. در این هنگام او احساس کرد که جامعه نیاز به هدایت و ارشاد دارد. به همین جهت پس از کسب اجازه از من، در مدرسهی علمیه‌ی رضویه‌ی گرگان ثبت‌نام کرد و بدین ترتیب در سال 1362 رسماً وارد دنیای طلبگی شد ولی در طول این مدت هرگز جبهه را از یاد نبرد. لذا مجدداً به جبهه عزیمت کرد و مدت 104 روز در منطقه‌ی غرب به نبرد، با دشمنان بعثی پرداخت.

پس از بازگشت از جبهه تحصیلات دینی خود را نیز ادامه داد تا اینکه در سال 1364 او را به‌عنوان مبلغ به جبهه اعزام نمودند. وی همواره سعی میکرد، علاوه بر امر تبلیغ، با دشمنان بعثی نیز مبارزه کند.

او عاشق سرور و سالار شهدای کربلا حضرت امام حسین(ع) بود و در مراسم سوگواری آن امام همام و نیز شب‌های قدر، عاشقانه شرکت میکرد.

شهید عامری دارای اخلاق نیک بود؛ به همه احترام میگذاشت؛ صله ارحام را بجا میآورد و به مستحبات نماز و نیز نماز شب خیلی اهمیت میداد و خلاصه اینکه وی در تمامی صحنهها موفق بود و مطالعه‌ی کتب مذهبی علاقمند بود.

ناگفته نماند، ایشان یک برادر داشت بنام عباس که در سال 1360 در سانحه‌ی تصادف دار فانی را وداع گفته بود.

او در سال 1365 مسئول عقیدتی سیاسی پایگاه بسیج «شهید رجایی گرگان» شد.

در سال 1363 پدر احساس نمود که تنها پسرش، باید تشکیل خانواده بدهد. به همین دلیل موضوع ازدواج را با ایشان در میان گذاشت و او بدون چون و چرا پذیرفت و بدین ترتیب در تاریخ 13/12/1363 ازدواج نمود و ثمره این ازدواج میمون و مبارک، پسری بود که شهید عامری نام برادر مرحومش (عباس) را برایش انتخاب نمود. باشد که بتواند یاد و خاطره او را زنده نگه دارد.

به گفته‌ی پدر بزرگوارش: او، وضعیت مالی خوبی نداشت چون شهریه‌ای که از حوزه دریافت میکرد، خیلی ناچیز بود و با وجود اینکه پدرش هم وضع مالی خوبی نداشت، از او حمایت میکرد.

سرانجام شهید عامری، در تیرماه سال 1367 دست از جان شست و به فرمان امام امت(ره) لبیک گفت و برای نجات اسلام به استان لاله خیز و سوزان خوزستان اعزام شد تا اینکه در تاریخ یکم مردادماه همان سال در حالیکه نام خدا و مولایش امام حسین(ع) را زیر لب زمزمه میکرد، به درجه‌ی رفیع شهادت نایل آمد.

فرازهایی از وصیتنامه شهید:

شهید مطهری می‏فرماید: شهادت مرگی آگاهانه در راه هدف مقدس میباشد و هدفی مقدس‌تر از اسلام نخواهد بود. هدف ما این است که حاکمیت قانون که همان قرآن کریم است را در سراسر جهان برقرار سازیم.

تفنگم را بیاورید تا سینهی دشمن را سوراخ کنم که دیگر تحمل اینهمه نامردمی را ندارم، آخر مگر این ملت آزادیخواه و حق‌پرست چه کرده است که اینچنین ناجوانمردانه علیهشان بسیج گشتهاند آخر مگر در این دنیا، استقلال، آزادی جرم است که اینچنین ملتهای مسلمان را به محاصره اقتصادی و نظامی میکشند.

مادرم! کفنم را بیاورید تا بپوشم که خون من از خون امام حسین(ع) و علی اصغر به خون خفته رنگین‌تر نیست.

به جهانخواران شرق و غرب بگویید که اگر خانه و کاشانه‌ام را به آتش بکشید اگر گلوله‌های شما قلبم را سوراخ کند، آرزوی شنیدن یک کلمه ضعف و زبونی و آرزوی فروختن دینم را به گور خواهید برد. به آنها بگویید که اگر آنها پیکرم را زنده زنده پاره کنند و پاره‌های تنم را به آتش بسوزانند و اگر خاکسترم را به دریا بریزند. از دل امواج خروشان دریا صدایم را خواهند شنید که فریاد می‌زنم اسلام پیروز است، کفر و منافق نابود است.

حال که به آخر خط زندگی رسیده‌ام ولی شروع زندگی دیگر را آغاز می‌کنم. و این تمام و شروع باعث جدا شدن از پدر و مادرم، همسرم و فرزند و دوستان می‌شود. اما برایم، آنطرفش مهم است، یعنی وصال به حق.

همانطوری که شهید شریعتی می‌گوید: آنان که رفته‌اند کاری حسینی کرده‌اند و آنان که مانده‌اند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدیند. آنان که خون دادند و شهید شدند و تکه تکه شدند و بر اثر موج انفجار حدود 10 متر به بالا رفتند و بعد با سر به زمین آمدند و مغز آنها متلاشی شد و آنان که بر اثر زدن راکت هواپیمای دشمن از آنها اثری باقی نماند و آنان که تازه داماد بودند و آنان که به خانواده‌شان قول داده بودند که راه کربلا را باز کنند و این آرزو را به گور بردند، اینها همه کار حسینی کرده‌اند و آنان که مانده‌اند باید کاری زینبی کنند، یعنی پیام خون شهدا را به جهان خفته برسانند، پیام مظلومیت این جوانان بی‌گناه را به جهان برسانند و راه شهیدان را ادامه دهند. راه شهیدان بی‌حجابی نیست و به دوست اسلامی خیانت کردن نیست. به امام اعتنا نکردن نیست. تضعیف کردن پیام امام، و سخن امام نیست و بی‌توجهی به امام (که مسلماً راه خودش نیست) که راه امام زمان می‌باشد،نیست بلکه راه شهید، احترام به خانواده شهید، گوش کردن و عمل کردن به قرآن می‌باشد.

پدر جان! بدان که هم اکنون سربلند می‌باشم و باید افتخار کنی چون درسم را از قبل یاد گرفته‌ام و اگر بلد نبودم که زندگی کنم لااقل بلد بودم که چطور بمیرم.

یا حسین، ما خیلی مشتاق زیارت تو بودیم ولی اجل مهلت نداد، لذا از تو می‌خواهم که پیش فرزندت علی اکبر باشم و ترا به جان مادرت قسم می‌دهم که اینکار را بکنی.

  • - گردآوری: تبیان گلستان

مطالب مشابه

ملاقات عمومی مدیر کل

ملاقات عمومی با مدیرکل سازمان تبلیغات اسلامی استان گلستان

هرهفته روزهای سه شنبه


ارتباط مستقیم با مدیر کل
از طریق پورتال

 

کنگره شعر اهل بیت (ع...

برگزاری کنگره شعر اهل بیت (ع) در گلستان

 

مسابقه ویژه

برای شرکت در مسابقه

جشنواره قرآنی آوا ها و

نغمه های قرآنی 

از دکمه زیر استفاده کنید 

 

 

برای شرکت در مسابقه

مهمانی لاله ها

از دکمه زیر استفاده کنید

 

 

 

                                                                         برای شرکت در مسابقه

مسابقه حضرت امام خمینی(ره)

از دکمه زیر استفاده کنید 

  

 

برندگان مسابقه 30 روز رمضان